سال 87 سال خیلی بدی برای من بود نمی خوام بگم چیا شد و چه مشکلاتی داشتم فقط امیدم به امسال بود که سال خوبی برام باشه 

اولش خیلی خوب شروع شد اما هنوز دهه اول بهار تموم نشده خبر بد پشت خبر بد  

نمی دونم چه حکمتی تو کاره نمی دونم صلاح خدا چیه آخه ما بنده ها حکمت خدا رو بعها میفهمیم اون لحظه نمی تونیم سر در بیاریم که چرا اینجوری میشه  

ولی هیچ شکی ندارم که با تمام این مشکلات خدا خیلی دوسم داره و هیچ وقت تنهام نمی ذاره 

یه فرشته صبر کنارم هست که با تکیه به اون و توکل به خدا سرپا وامیستم و به امید آینده زندگی میکنم  

اومدم اینجا که بگم یه مدت خیلی خیلی طولانی نیستم باید بجنگم باید مبارزه کنم باید  زندگی بسازم   برام دعا کنین دعا کنین  که جوری عمل کنم و تصمیم بگیرم که خدا برام میخواد و در این راه صبر داشته باشم  و امیدم و از دست ندم  

تا دیروز یه مطلب آماده کرده بودم  که شرح حالم بود بزارم تو وبلاگ ولی امروز تصمیم گرفتم ساده بنویسم و امید وار 

دیگه نمی دونم چی بگم مغزم کار نمی کنه حال خوبیم ندارم فقط امیدوارم اتفاق بد دیگه ای برای من یا خانوادم نیوفته  

 

شاد و پیروز باشید

ل



نوشته شده در 11/1/1388ساعت12:23 توسط غزل | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | نظرات(4) - ارسال نظر -